سه شنبه عزیز
1: ساعت 14-16 .
به هر زحمتی بود و با حال ناخوشی که داشتم از پایان نامه ام دفاع کردم و 19 شدم.
ظهر، قبل رفتن نتونستم ناهار بخورم. اینقدر رنگ پریده بودم که استاد راهنما بهم گفت نمی خواد موقع دفاع بایستی. اما خدا، در منتهای لطف خودش مثل همیشه، کمکم کرد و تونستم به خوبی پاورپوینتم را ارائه بدم و بالاترین نمره ای را که می شد ، بگیرم.
البته تصحیح می کنم ، از پایان نامه دفاع کردیم و نمره خوبی گرفتیم. من و سارا خانم، 8 ماهه.
اون روز محمد عزیزم سر کار نرفت و وظیفه روحیه دادن و پشتیبانی و مراقبت از ما را به عهده گرفت.
تو جلسه دفاع ، مادر شوهر و خواهر شوهرهام و برادرم و دو تا از دوستای خوبم هم شرکت کردند.
البته من که خیلی استرس داشتم تا روز آخر به فکر دعوت نبودم و به همین خاطر، به مادر و پدر خودم تا یکی دو ساعت قبل از دفاع اصلا نگفتم. بعدا فهمیدم چه اشتباهی کردم و کلی ازشون خجالت کشیدم.
2: ساعت 19
تخت و کمد سارا خانم را آوردند. وسایل این پرنس کوچولوی ما بسیار زیباست. من و پدرش کلی ذوق کردیم و کلی قربون صدقه اش رفتیم.
پ.ن: کاش می تونستم با کلمات، شما رو هم در خوشحالی خودم شریک کنم
"دارا یا سارا"؛ "برگچه یا بچه"
بسم الله
۱- دیروز در مدرسه اتفاق خنده داری رخ داد. پدر یکی از دانش آموزان پیش دانشگاهی برای مشاوره به مدرسه آمده بود. جلسه مشترکی را با حضور پدر و فرزند و مسئول پیش دانشگاهی برگزار کردیم.
این آقا "دارا" دانش آموز بسیار خوب و مودبی است اما مثل بیشتر دانش آموزان کنکوری دچار اضطراب شدید شده است. در خلال صحبت در حالیکه داشتم نظرات خود را در خصوص وضعیت روحی دارا می دادم به اشتباه او را "سارا" خطاب کردم. همه یکدفعه من را به صورت خاص نگاه کردند. دستپاچه گفتم این عروسک های دارا و سارا آدم را به اشتباه می اندازند. اما این پاسخ به نظر قانع کننده نبود چون پدر دانش آموز همچنان با حالتی خاص به من نگاه می کرد. مجبور شدم واقعیت را بگویم.
" راستش اسم دختر من که قرار است چند وقت دیگر به دنیا بیاید سارا است. فکر می کنم به همین خاطر آقازاده را سارا خطاب کردم." آقا دارا که حسابی خنده اش گرفته بود اما پدر همچنان نگاهش تغییر نکرد به همین دلیل خودم را جمع کردم و به صحبت ادامه دادم.
ادامه مطلب
سارا سلام
بسم الله
بالاخره همانطور که وعده داده بودیم در عید سعید فطر اسم دختر عزیزمان را انتخاب کردیم. یک انتخاب سخت که بیش از حد طول کشید ولی در آخر به همان جایی رسیدیم که دلمان اول می گفت. هرچند که لطف مادر سارا را در این انتخاب فراموش نمی کنم.
بعد از دیدن کلی اسم و کتاب؛ دست آخر ۱۰ اسم را به تایید نهایی رساندیم. در مرحله بعد قرار شد ۵ اسم را انتخاب کنیم.
چون علوم انسانی مظلوم را در این روزها از مهجوریت دربیاوریم تصمیم گرفتیم بر مبنای طیف لیکرت هرکدام به ۵ اسم امتیاز بدهیم.
در نهایت اسم سارا با ۹ امتیاز بیشترین رای را آورد. هرچند بنا برملاحظاتی بازهم بین سارا و یک اسم دیگر مردد بودیم.
مادر سارا اولین کسی بود که پیشنهاد این اسم را داده بود و من به شدت از آن استقبال کردم و خیلی به دلم نشست اما بعدها بنابر ملاحظاتی دودل شد اما در آخر به دل من راه آمد و اسم فرزند عزیزمان را سارا گذاشتیم.
سارا گلزاری تا چند ماه دیگر متولد می شود.
***
آمد درست زیر شبستان گل نشست
دربین آن جماعت مغرور شب پرست
یک تکه آفتاب ، نه ، یک تکه از بهشت
حالا درست پشت سر من نشسته است
این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست
این سومین ردیف نمازی خیالی است
گلدسته اذان و من های های های
الله اکبر و انا فی کل واد ... مست
سبحان من یمیت و یحیی و لا اله
الا هو الذی اخذ العهد فی الست
یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم
و فکر می کنیم در این پرده مانده است
***
سارا سلام ... اشهد ان لا اله ... تو
با چشمهای سرمه ای ... ان لا اله ... مست
دل می بری که...حی علی ... های های های
هر جا که هست پرتو روی حبیب هست
بالا بلند! عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
یک پرده باز بین من و او کشیده اند
سارا گمانم آن طرف پرده مانده است
دخترمان.......
ساعت 18:30 وقت سونوگرافی داشتم. قرار بود برویم یک سونوگرافی دقیق کنیم هم سلامت بچه مشخص شود هم جنسیتش. دل توی دلم نبود. شب قبلش کلی وبلاگ دیده بودم که مادرها برای نوزادانشان راه اندازی کرده بودند. بچه های زیبا. بچه های معمولی و حتی زشت ها.
یه کمی دلم می خواست فرزندمان دختر شود. بیشتر به خاطر پدرش که خیلی دختر دوست داشت.
تا ساعت 23:15 وقت سونوگرافی ام نرسید. تا آن ساعت چه کشیدیم و کشیدم خدا می داند. از این که به علت رعایت یک رژیم خاص برای سونوگرافی به معده درد مبتلا شدم تا هزار فکر ناجور که نکند خدای نکرده فرزندمان چنین باشد یا چنان باشد.
محمد سعی می کرد مرا دلداری دهد گرچه خودش هم حال و روز خوبی نداشت. نوبتمان شد و قرار شد محمد 5 دقیقه آخر داخل بیاید و فیلم بگیرد.
وقتی دکتر گفت که جنین سلامت است نفس راحتی کشیدم و پرسیدم جنسیتش چیست؟ گفت دختر است. انا اعطیناک الکوثر است. دیگر در پوست خود نمی گنجیدم.
دکتر اجازه داد محمد داخل شود. وقتی شنید که فرزندمان دختر است به صورتش نگاه کردم . خنده به پهنای صورتش شکفته شده بود.
بیرون که آمدیم سراپا شکر بودیم. از پل عابر پیاده که می گذشتیم لحظاتی ایستادیم. دیگر تاب نیاوردم و زدم زیر گریه.
اینهمه لطف خالق به بنده ای چون من خارج از حد تصور و انتظار بود. خدا را صمیمانه سپاس گفتم.
همه منتظر بودند بدانند نتیجه سونوگرافی چه بوده . با مادر محمد تماس گرفتیم. کلی خوشحال شدند بخصوص عمو مصطفی که شروع کرد به بشکن زدن و شادی کردن.
محمد می گفت وقتی خبر را به خانواده من هم داده شنیده که یکی دو نفر از شادی جیغی کشیدند. وقتی برگشتیم به ما مشتولوق هم دادند.
فعلا اسم فرزندمان دختر باباست تا در اولین فرصت نام مناسبی برایش انتخاب کنیم.
خلاصه
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بسم الله
دیشب اولین شب از لیالی قدر بود. دوست داشتم مثل سالهای گذشته به کوی دانشگاه بروم اما چون بسیاری از مراسم های مذهبی این روزها با تعطیلی مواجه شده است به یکی از دوستان خوب خبرنگارم تماس گرفتم تا از چند و چون برنامه کوی دانشگاه مطلع شوم. جواب قابل پیش بینی بود: امسال مراسم احیا در کوی دانشگاه برگزار نمی شود.
این کوچولو هم حسابی مادرش را اذیت می کند. برای همین نیمه های شب به درمانگاه رفتیم. برای اولین بار صدای قلبش را شنیدم. حس عجیبی بود.
وقتی از درمانگاه برگشتیم شروع به خواندن ادعیه شب قدر کردم. برای این زنده هنوز نیامده و مادرش که خیلی این روزها اذیت می شود دعا کردم.
امروز نیز احساس می کردم که صدای قلبش هنوز در گوشم می پیچد.
این روزها خیلی دغدغه ذهنی دارم. اتفاقات ماههای اخیر هم کلافه و ناراحتم می کند. البته سعی
می کنم خیلی این آشوب های درونی در رفتارم بروز نداشته باشد.
دیشب؛ شب قدر عجیبی بود. همه چیزش تازگی داشت. وقتی فهمیدم مراسم آیت الله امجد هم برگزار نمی شود خیلی کلافه شدم. تنها صدای قلب این عزیز آرامم کرد.
فقط به او دلخوش کرده ام و این روزهای سخت و تلخ را به امید آمدن او پشت سر می گذارم.
| دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند | واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند | |
| بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند | باده از جام تجلی صفاتم دادند | |
| چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی | آن شب قدر که این تازه براتم دادند | |
| بعد از این روی من و آینه وصف جمال | که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند | |
| من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب | مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند | |
| هاتف آن روز به من مژده این دولت داد | که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند | |
| این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد | اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند | |
| همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود | که ز بند غم ایام نجاتم دادند |
گیرند همه روزه و من گیسویت
بسم الله
از جمعه شب تا امروز صبح مهمانی منزل پدر بودیم. تقریبا هر شب بعد از افطار بساط شعرخوانی و حافظ خوانی به راه بود.
یک دوبیتی پدر درباره ماه رمضان به نقل از دکتر اسماعیل آذر خواند که خیلی به دلم نشست و حیفم آمد آن را در وبلاگ نگذارم.
گیرند همه روزه و من گیسویت
بینند همه هلال و من ابرویت
از جمله این دوازده ماه فلک
یک ماه مبارک است و آنهم رویت
عشق واقعی
بخصوص گاهی که به سختی و عقوبتی گرفتار می آمدم.
اما از وقتی که موجودی دیگر را در درون خود می پرورانم و همه هم و غمم را مصروف آرامش و آسایش او می کنم به عمق این دوست داشتن پی برده ام. حال می فهمم خالق برای مخلوقش همیشه بهترین ها را می خواهد. از خطایش اندوهناک می شود و همه تلاشش را می کند که او را به راه درست هدایت کند.
این رمضان که می آید برای من رنگ و بویی دیگر دارد. حال من هم در کار خلقم. خلق انسانی از نوع خودم که می خواهم بهترین باشد و برای نیل به این هدف باید از رمضانی که در پیش است بیشترین بهره را ببرم.
از خدا می خواهم توفیق بهره گیری از این ماه عزیز را به همه ما بدهد.
فریاد................................................
اما نیست
گاهی فقط فریاد، فریاد است
و درمان، فقط فریاد
یک سال گذشت........
به همین زودی یک سال از دو تا( و حالا هم سه تا) شدنمون گذشت.
همیشه از ازدواجهایی که 40-50 سال طول می کشند و پیرمردهاو پیرزنهایی که بعد یه عمر زندگی سالگرد ازدواج می گیرند و عاشقانه از عمری که با هم گذروندند یاد می کنند، خوشم می آمده.
یه روز با محمد فیلمی دیدیم که زوج آن جشن چهلمین سالگرد ازدواجشون را برگزار کرده بودند. بعد اون فیلم تصمیم گرفتیم ما هم چنین کنیم.
واسه همینم از ماه اول بعد از عقدمون شروع کردیم به شمردن که چند ماه از ازدواجمون رفته و تا 40 سال چقدر مانده.
حالا 1 سال و 2 روز از ازدواجمون رفته و تا جشن بزرگمون 38 سال و 363 روز مانده!
دیشب به همین مناسبت مامان اینها امدند دیدنمان و برامون دو تا ربع سکه آوردند.
البته من قصد داشتم در سالگرد ازدواجمون مامانا و باباها و خواهرا و برادرا را به یه مهمونی عصرونه کوچولو دعوت کنم. اما عضو سوم خونه یه کمی بد قلقی می کنه و امکان مهمون داری را از من می گیره. اما 5شنبه مامان زنگ زدند و ضمن تبریک، گفتند که فردا شب، بعد شام میان دیدنمان.
خدا به ما و همه زوجها کمک کنه تا بتونند جشن چهل - پنجاهمین سال ازدواجشون را در کمال خوشی برگزار کنند.
جهان در ماهی که گذشت!!!
اما در مورد خودمون؛ اولا مدت هاست رابطه ما با دنیای مجازی قطع شده است. چون کامپیوترمان خراب شده است.
از طرفی این فامیل کوچولو تا توانست من را اذیت کرد؛ حاصل این اقدامات آن بود که پایان نامه من در قسمت نتیجه گیری متوقف شد و قرار شد شهریور دفاع کنم. دفاع بهترین دوستم هم در تعطیلات آلودگی هوا منتفی شد و افتاد شهریور. البته یکی از خوش شانس ترین همکلاسیهامون دفاع کرد و شد 19.
سه تایی؛ دو تا سفر تابستانی رفتیم و هر چی ته کیسه مان مانده بود را دود کردیم. اولی به شهری سردسیر و زیبا و دومی به شمال.
هر دو سفر را با هواپیما رفتیم اما هواپیمایی که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. اولین سفر با هواپیمایی بود که صندلی هاش مثل اتوبوس های قدیمی بود و حرکت نمی کرد. جالب بود که مهماندار اصرار داشت که در هنگام پرواز صندلی را به حالت اول برگردانیم!
پرواز دوم که با هواپیمایی دو ملخه بود، مثل هواپیماهای سم پاش. تا دلتون بخواد ترس داشت و تکان. من که همش احساس می کردم اگه یه کبوتر بره لای این ملخ قدیمی ما با مخ می خوریم زمین. و البته می خوردیما!
خلاصه خدا رحم کرد. برگشتنه که من کلی نذر کردم سه تایی سالم بشینیم زمین. خلاصه اگه می خواهین ترس واقعی را تجربه کنین به جای شهربازی یه سر با هواپیما برین رامسر.
راستی تا حالا رامسر رفتین؟ واقعا زیبا بود. در آنجا می شد قدرت خدا را به راحتی احساس کرد. اگه تا حالا جواهر ده و جنگلهای 2000 و 3000 را ندین وقت را از دست ندین. بهشت که می گن همون جاست. تپه های سبز، نهرهای جاری و هوای مه آلود تمیز و خنک.
البته متاسفانه بعضی آدمهای بی فرهنگ، این بهشت طبیعی را هم آلوده کردن. توی جنگل های 2000 و 3000 پر از آشغالهای مختلف مردمی که فقط خودشون و فقط همون روزی که به جنگل رفتن را می دیدن. جای تاسف که توی زیبایی بی نظیر خلقت دنبال یه جای تمیز باید مدتی بگردی. واقعا تاسف آوره که بعضی مردم نمی فهمند که ریختن آشغال و سط زیبایی های طبیعی نماد بی فرهنگی و خودخواهی است و به همه و از جمله خودشون لطمه می زنه. کاش این جور آدمها هم مثل سایر مجرمین مجازات می شدند و کاش واسه این جرم هم قانونی وجود داشت.

