تبليغاتX
من او

تعطیلات خوب نوروز

نوروز تموم شد اما مزه خوبش هنوز زیر دندونمه

یه اتفاق ناخواسته همراه با لطف خدا باعث شد نوروز امسالمون بشه سرآغاز روزگاری نو

نوروز امسال البته مسافرت خاصی نرفتیم روزهای اولش به دید و بازدید گذشت و چند روز اخرش رفتیم قم. هم دیداری با فامیل مادری تازه کردیم هم نهم و یازدهم رفتیم سیزده به در!

دوازدهم که برگشتیم سه تا دعوت خانوادگی را از دست دادیم اما آمدیم و کلی استراحت کردیم. آخه منزل دایی جان من شبها تا ساعت دو و سه همه بیدارند و صبح ها نه -نه و نیم زنگ بیدارباش می خوره این بود که سه تایی نیاز به تمدید قوا داشتیم.

مثل همیشه سارا گوی عیدی گرفتن را از ما ربود و کلی عیدی جمع کرد من هم همه را دادم و با عیدی خودم و پدرش برایش  یک ربع سکه خریدم . این جدای از گوشواره ای بود که حاج خانم از مادر و پدرم عیدی گرفت

امیدوارم تعطیلات نوروز به همه خوش گذشته باشه و از همه مهمتر بشه آغازی بر بهتر بودن و بهتر زیستن

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 18:43 توسط زهره محسني |

نه سالگی!

امروز رفتم سری به رقیب بدطینت (فیس بوک) زدم.

از دیدن یه خبر اونقدر شاد شدم که نگو

معصومه نوشته ازدواجشون نه ساله شده با کلی شادی هم نوشته. من و معصومه مدتی همکار و هم مسیر و همراه بودیم. شوهرشم همکار ما بود. خلاصه خیلی شاد شدم وقتی دیدم اینقدر خوشحاله.

بعضی آدما جالبند. مثلا یکی از آقایون همکار سابق تو هر پستش یه جوری اسم خانمش را میاره. این عکس را فلانی گرفته. با فلانی رفته بودم فلان جا و .....( فلانی خانمشه ها)

یه آقای دیگرم یه بار کار جالبی کرده بود عکس خانمش را گذاشته بود و زیرش نوشته بود like this

بعضی ها هم هستند که اصلا ننوشتند ازدواج کردند!

یه خانمی تا چند وقت پیش عکس پسرش در صفحه اش بود الان که بری برش داشته!!

خلاصه دنیای متنوع و جالبیه دنیای این رقیب بدطینت! من که خیلی ازش سر در نمی یارم!!

+ نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 8:25 توسط زهره محسني |

رقیب بدطینت!

رقیب بدطینت!

فیس بوکو می گم

باعث شده محمد کمتر سر بزنه و بنویسه اینجا. ظاهرا اونجا راحت تره انگار. اگه به روانشناسها بگی می گن خوب بلاگفا باید محیطی امن و راحت را برای آدمها فراهم کنه تا اونها دیگه دوست نداشته باشن برن جای دیگه

یه جور که انگار همه ایراد از بلاگفای مادر مرده است و فیس بوک و مرتغبینش( یعنی اونهایی که دیگران را به عضو شدن در فیس بوک ترغیب می کنن) هیچ نقشی ندارن.

اما من خیلی با فیس بوک حال نمی کنم. اینجا رو بیشتر دوست دارم. گرچه اینجا اولش مال محمد بوده و من بعدها شریکش شدم.

فیس بوک برام غریبه. خارجیه. یه جور کانون دوست بازیه. انگار بعد ازدواج خوب نیست به فکر دوست بازی باشم. حسمه ها. انگار تاهل و تعهدم بهم اجازه نمی ده. البته چون عکس را راحت تر می شه آنجا گذاشت عکس می ذارم. سر هم می زنم. بعضی صفحات رو هم خیلی دوست دارم اما تا حالا نتونستم با خودم کنار بیام و برم اونجا همش. شاید بعدا برم. شاید بعدا حسم تغییر کنه. شاید!

الان اما دوست دارم اینجا بمونم. تلاشم اینه که این چراغ رو روشن نگه دارم.

راستی چقدر تلاش خوبه؟ دختر خاله ای دارم به غایت فهمیده. می گه باید تا آخر تلاش کرد. اون می گه ما باید ببنیم وظیفه مان چیه.

 

 

+ نوشته شده در جمعه 14 بهمن1390ساعت 16:44 توسط زهره محسني |

بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند(4)

 بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. فقط همین!

+ نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 3:6 توسط زهره محسني |

بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند(3)

* نیمه شبه و سارا و محمد خوابن

* نیمه شبه و من بیدارم

* نیمه شبه و حالا که خوب فکر می کنم می بینم " بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. "


 

+ نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 3:4 توسط زهره محسني |

بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند(2)

* یادمه یه روز یکی از همکارهای ایسنایی که البته کمی هم با من رقابت نزدیک به حسادت داشت به من گفت خوش به حالت که نیومده و این رشته را نخونده دبیر سرویس شدی اونوقت من مدتهاست این کاره ام و هنوز خبرنگارم. بهش گفتم آرزوی من یه زندگی خوب و مهربونانه و آروم با یه بچه شیرین و یه قابلمه قرمه سبزی است و نه دبیر سرویس خبری شدن. و من از بد حادثه اینجا به پناه امده ام.

*  مادرم همیشه می گه از خدا زیاد بخواین. خدا که دستش بازه و می تونه بده

* یه داستانچه ای هست که پسره به پدرش می گه که می خواد شبیه اون بشه و پدر می گه خاک بر سرت من که می خواستم فلان کسک بشم شدم این تو که می خوای من بشی چی می شی

بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
 

* .................................................................................................................

 

+ نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 3:0 توسط زهره محسني |

بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند.

 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند.
+ نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 2:53 توسط زهره محسني |

سارای من دوساله شد

روز جمعه برای گل دخترم تولد دو سالگی گرفتم البته زودتر از معمول چون می خوردیم به محرم.

تو مراسم فقط خانواده من بودند و محمد.

از تولد بیشتر از همه دویدنهای دو روز آخر یادمه (البته با محمد که پا به پای من دوید) و استرس های مهمونی.

البته بازم خدا را شکر خدا را شکر، خوب برگزار شد.  

آخر شب که همه رفتند من ماندم و محمد ویه دختر دوساله و کلی کادو ویه خونه شلوغ پلوغ که خدا می دونه کی مثل روز اولش می شه

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 14:45 توسط زهره محسني |

ملکه اعتماد به نفس!

قرار بود یه بنده خدا بره اداره کل برنامه های امسال را بگیره و اگه نخواست بره منو خبر کنه که برم. بعد یه هفته صبح با کلی ذوق و شوق رفتم اداره و اولین جمله ای که پرسیدم این بود که فلانی رفتی؟ چه خبر؟

 خیلی راحت و بی خیال گفت :" نه . نرفتم" با تعجب پرسیدم :" خوب چرا منو خبر نکردی؟" گفت: "شماره ات تو موبایلم بود خونه جا گذاشته بودم." گفتم : "خوب زنگ می زدی اداره" گفت: "یکی دو بار زنگ زدم اشغال بود بعدش یادم رفت!"

داشتم از تعجب شاخ در می آوردم .آخه جلسه مذکور جلسه اول بود با اداره کلی ها که امتیازش هم برای ما بود هم روسامون و اگه این کار رو به من سپرده بودند شده بود سینه خیزم برم می رفتم.

بهش گفتم:" حالا از امتیازمون کم نمی شه؟" گفت: "مگه مهمه ما باید امتیازمون رو از خدا بگیریم!!"

دیگه کم آوردم . با خودم فکر کردم ای ول اعتماد به نفس ! کاش من هم کمی از این اعتماد به نفس ها داشتم!!!

+ نوشته شده در شنبه 23 مهر1390ساعت 22:7 توسط زهره محسني |

سارا و مهران مدیری

همیشه آرزو می کردم فرزندم یک اخلاق را به ارث ببرد: "خوش خوراکی"

اما این آرزوی من به حقیقت نپیوست و سارا بسیار بد غذاست. وقتی می شه راحت تر به دختر ما غذا بدی که یا بره مهمونی یا سرش گرم بشه. از جمله سرگرمی های دختر من هم دیدن سی دی قهوه تلخ مهران مدیری است. به خصوص سی دی پشت صحنه عیدش که وقتی برای سارا می ذاریم اینقدر که محوش می شه یادش می ره داره با غذا خوردن مخالفت کنه.

    خلاصه من که هر بار کلی دعا به جون مهران مدیری می کنم که باعث می شه دختر ما دو لقمه غذا بخوره  

+ نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 8:11 توسط زهره محسني |